تبليغاتX
همشهری جوان من

همشهری جوان من

خانه ی جدید گرفتم!

http://chatrhayebaste.ir

از این پس مهمانی ها آنجاست!

دردها آنجاست

شعر ها آنجاست

حرف ها آنجاست.

قیصر کردن ها آنجاست

دو تا وب را یکی کردم جمعمان گرمتر باشد.

لینک هایتان را اصلاح کنید ممنونتان می شوم.

آرشیو را هم بار زدم. قرار است بنشانمش آنجا و همچنان خاطره هامان نفس بکشند.

منتظرتانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 13:42  توسط عطیه همتی  | 

آش را من نخوردم، اما دهان مرا سوزاندند!


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 15:3  توسط عطیه همتی  | 

دارم یک خطی میشوم. این را همین احساس های یک خطی می گویند.

.

دیر که می رسم نگران نشو. توت ها رسیده اند. این درخت ها زمان را قورت می دهند. حواس من را که هیچ!


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 3:8  توسط عطیه همتی  | 

تلخی عجیبی ست. 4 سال هم که گذشته باشد. هنوز زمان پرسه زدن بین این کتاب شعر ها. دنبال اسمش می گردم. به انجمن شاعران که می رسم. دوباره لیست ملاقات شاعر ها را چندین بار بالا و پایین می کنم. شاید ملاقات با شاعر روز زمین نباشد. اما آگهی ش را اینجا زده اند. هنوز این پوسترها دلم را زیر و رو می کنند. هنوز دنبالت می گردم. شاید از چرک نویس هایت شاید از پشت خط خطی ها و یادداشت هایت یک شعر چاپ نشده یک حرف ناگفته مانده باشد.

شعرهایت را پوستر می کنند. خاطراتت را کتاب. عکس هایت آلبوم شده اند. نیستی اما یک دنیا از درد نبودنت هر روز خاطراتش را تجدید چاپ می کند.

پی نوشت: قیصر نیست  اما هنوز خاطراتش جان دارد.

پی نوشت: دوباره دلم تنگ شده...!

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 21:16  توسط عطیه همتی  | 

یک جمله توی دهانم دارد تیر می کشد!

وقتی تو نیستی

و هست ها چنانکه باید نیست

چهارمین اردیبهشت نبودنت را چگونه تبریک کنم؟

.

.

.

دیروز بالای سید حسن فاتحه ی تو را هم خواندم!

تولدت مبارک شاعر! ۵۲ مبارکت باشد.

 

 

پی نوشت۱: هنوز اسیر آن چشمان گود افتاده ام

پی نوشت۲: شاعرم را به یک فاتحه مهمان کنید!

+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 17:6  توسط عطیه همتی  | 

آن روز یک نفر من را در اتوبوس دید.

آن روز یک نفر در اتوبوس مرا همراه تو دید.

 آن روز یک نفر در اتوبوس مرا همراه ۱۴۰ برگ آفتابگردان دید.

 آن روز یک نفر در اتوبوس از تو پرسید.

آن روز یک نفر در اتوبوس از خاطرات تو پرسید.

آن رزو یک نفر در اتوبوس نشانی تو را از من پرسید.

آن روز در آن اتوبوسی که رو به شمال میرفت دلم دوباره برای صدایت تنگ شد!

 

پی نوشت ۱: روزهای اتوبوسی روزهای عجیبی ست!

پی نوشت: قند بهار توی دهانم آب می شود. ما به اردیبهشت میرویم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 15:1  توسط عطیه همتی  | 

یک پایش را انداخته روی آن یکی پایش و مدام فلسفه بافی می کند. اگر نظرش مخالف تو باشد. بی هیچ صراطی مستقیم نیست. که الا و بلا حضرت آقا خودشان این کاره اند و هرچه ایشان بلغور کنند را باید طلا گرفت. استاد معتقد است شعر یعنی غزل جرات داری مخالفت کن. جرات مخالفت را هم که داشته باشی. چانه اش  همیشه برای چانه زدن گرم است. پس بهتر است اگر حسش را نداری ساکت بشینی و باقی حرفهایش را گوش کنی.

عیدی امسال پسر عمو یک شعر بود که وقتی رفت در خانه ی ما هنوز جا مانده...!

تلخ

غزل از تلخی من زهر هلاهل شده است

غم دل با غم تو  بَه... که چه کامل شده است

 

روزگاریست که از باده ی تلخی مستم

موج غم می زند و قلب که ساحل شده است

 

دل وضو با نفس عشق تو می گیرد و وای...

سالها سجده شکرم که چه باطل شده است

 

و خداحافظ تو شادی من را هم برد

نه... مهم نیست چه خونی که بر این دل شده است

 

باز پرسند چرا تلخ سرودی ای مرد؟

غزل از رفتن تو... زهر هلاهل شده است

                                                                شاعر: سینا همتی ( پسر عمو)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 1:3  توسط عطیه همتی  | 

اینجا یک دهه دارد جان می کند. اما من آرام نشسته ام روی این صندلی مدام دور خودم چرخ می زنم. این بهار فقط تحویل یک سال نیست. تحویل یک دهه است. دهه ای که معلوم نیست سر گردش می خواهد چه برنامه ای روی سرمان بریزد. من در این دهه نوک تیز از ده به بیست رسیدم. حالا این دهه سرگرد قرار است چگونه سی ساله ام کند؟ خدا می داند.

دیروز عکس های یک دهه را پشت هم قطار کردم. شاید تنها چیزی که تغییر نکرده همین نیش باز این هوااااااااااایم بوده همین دو :D معروف من. این روزها می توانم برای تبلیغ مسواک و خمیردندان و آدامس و هرچیز مربوط به دندان اعلام آمادگی کنم. شاید درخواست بهترین دستمزد را پذیرفتم. اما برای تبلیغ کالاهای ورزشی با یک نیش باز مجانی در خدمتتان هستم.

دلم می خواهد اسم این دهه را دهه شرارت بگذارم. برای شرارت هایی که به اندازه ی تمام لحظه های بودنم شاهد دارد. شاهد هایی که گاهی این دخترک را به جای زمین بالای دیوار مدرسه پیدا می کردند. وای اسم مدرسه هم که می آید تمام وجودم از دل تنگی می لرزد. شاید تنها کسی باشم که شیطنت آرامشم می دهد. آرامم می کند. و غروری که فقط بالای دیوار آن مدرسه ی منحوس می یافتم. شیرینی لحظه های مواخذه شدن برای شرارتم هنوز زیر دندان هایم مانده است. شیرینی شمار هد هایی که فک معلم ورزش مان را هم پایین می آورد. و من در این ده سال چقدر خاطره دارم. خاطره پشت خاطره...!

بدترین خاطره ها را به دو تاریخ منحوس می دهم.

1 فروردین 86  روزی که تمام عید مجبور بودم از لای 10 گره دردناک نیشم را باز کنم و گاهی از درد به خودم بپیچم.

8 آبان 86 روزی که ... روزی که زود دیر شد!

فکر های درهمم را که روی هم میریزم میرسم به یک خاطره شیرین!! بهترین خاطره ام را ریخته ام پای یک گلدان شاید امسال جوانه زد و شکوفه داد!

 

  دعا:

الهی به زیبایی سادگی

به والایی اوج افتادگی

رهایم مکن جز به بند غمت

اسیرم مکن جز به آزادگی

                             قیصر امین پور!!

بهارتون مبارک!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 1:11  توسط عطیه همتی  | 

خانه مان را نرفته با توپ ترکاندند. هنوز آرشیو مادر مرده مان در کوچه های این جهان دهکده راهی بود که دیدیم خانه را ویران کردند و ما مانده ایم اینجا سرگردان. خدا لعنت کند این فیلترینگ را دیگر حالمان از ریختش ترکیبش صفحه پیوند هایش بهم می خورد. دیگر دارم مخ درد می گیرم. یعنی تو کتم نمی رود این wordpress بدبخت این blogspot  بیچاره چه بدی در حق جنابتان کرده که اینطور ترکاندینش؟! خدا را خوش می آید؟ آخر چطور دلتان می آید در این شب عیدی ملت را بی خانمان کنید؟ حسودیتان شد رفتیم سرویس دهنده فرنگی انتخاب کردیم؟ یعنی چشم آن را هم نداشتید؟

خانه ای خریده بودیم در همین wordpress  هنوز اسباب کشی نکرده فیلترش کردند. به قول یکی از دوستان وبلاگی آنقدر فیلتر کنید تا فیلتر دانتان پاره شود! از همه خنده دار تر همین لایحه اینترنت پاک است. یعنی ملت پاکی نا پاکی سرشان نمی شود. آن وقت آقایان با وایتکس می خواهند بیفتند به جان اینترنت و پاکش کنند. بسابید آقا جان بسابید. آنقدر بسابید که ما بمانیم و یک ایرنا و تبیان و گوگل. این روزها حواسمان نباشد چرک گودر را هم در می آورید. ما واقعا نمی دانیم بابت این تمیز کاری ها چطور از شما تشکر کنیم. بی زحمت این خانه ما هم کمی چرک گرفته اگر آن جا را هم رفت و روب کنید ممنون می شویم. می خواهید اگر وقت داشتید به جان تاریخ هم بیفتید و حسابی پاکش کنید. اصلا چه معنی دارد بعضی ها در تاریخ وجود دارند. خط بزن آقا خط بزن. ما که مشکلی نداریم. شما اصلا در چهره ما ناراحتی می بینید؟ فقط خواهشا آقا یا خانم سانسورچی.هرکاری می خواهی بکن. فقط ما را بیشعور فرض نکن!!

پی نوشت: اینجا یک نفر اعصاب ندارد. این جا یک نفر دلش پر است و دارد انتقاد هایش را پشت هم قطار می کند. همین!! خواهشا بیشترش نکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 2:13  توسط عطیه همتی  | 

مدار پاس شد. با هزار استرس وحشتناک. اما مدار پاس شد. حالا می توانم راحت روی گزینه معماری کلیک کنم و انتخابش کنم. اما مهم این است که مدار پاس شد. یعنی توانستیم از خرس مو بکنیم. از استادی که حاضر است جان بدهد اما نمره ندهد. نمره بگیریم. اما گرفتیم. با همان جمع ۴ نفره خودمان. وقتی برای تحویل پروژه شب بیداری های جانانه کشیدیم. وقتی استایل های power point را می خواندیم و برای رفع اشکال باید آویزان یاهو مسنجر میشدیم. خدا نگه دارد همین چت مادر مرده را گاهی هم به کار می آید لامصب. من که مدیونش شدم. وقتی لینک سایت ها را رد و بدل می کردیم تا دوزار مک کلاسکی به خورد ذهن مبارکمان بدهیم. مدار پاس شد وقتی با خوب و بد استادش ساختیم از هرجهت مراعات حال جنابشان را کردیم که مبادا از چیزی خوشش نیاید و نخواهد نمره دهد. مدار پاس شد.. با همه بدبختی هایی که کشیدم. مدار پاس شد ولی با نمره ای به مزخرفی ۱۲

هفت هشت روز است دارم توی این ۲۰ سالگی وول می خورم. ولی به جای یک هفته انگار یک ماه است که دارم بیست سالگی می کنم. وقتی آن قدر اتفاقهای کوچک و بزرگ در این یک هفته پشت هم قطار شدند که دارم به بیست ساله بودنم هم شک می کنم!! شاید بیست سالگی آدمها شاخ در می آورند. من که در آورده ام. اما بدیش این است که به هرکه نشانشان می دهم نمی بیند. شما شاخ های مرا می بینید؟؟

دارم خرت و پرت های این خانه مجازی را در کارتن می کنم. این روزها خانه جدید گرفته ام و باید جای دیگری از این دنیای مجازی اتراق کنم. حس می کنم صاحبخانه جوابم کرده و باید اسباب کشی را همین روزها شروع کنم. آدرس خانه جدید را برایتان اینجا لینک می کنم. هر موقع آمدید قدمتان روی چشم!!

+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن1389ساعت 16:36  توسط عطیه همتی  | 

برای تولد باران می خواهم

 بچکد روی این گونه و احساس

 بریزد بر من

که من بیست تمامم!

9viuxud9g8fsj6k27av.jpg

هر سال مدار عمر من اینجا دور می زند. هر سال زمان من اینجا صفر می شود. اینجا این لحظه  این ثانیه تحویل سال من است. و من قرار است برای بیستمین بار از روی  این عقربه رد شوم.

دلم را خوش می کنم به اینکه خدا روزهای تولد جور دیگری نگاهت می کند. خیره ات میشود و قد کشیدنت را تماشا می کند. منتظر آرزوهایت، حرفهایت می ماند. خدا روزهای تولد به چهره ات زل می زند و من نگاه خدا را می بینم.

نه ذوق مرگی ست نه ذوق زدگی نه هیچ چیز دیگری! مثله اضطراب لحظه های سال تحویل. مثله دلهره های شب های بی خوابی! وقتی قرار است این تیک تاک ها این ثانیه ها این دقیقه ها هلت بدهند به خانه ای جدید. این ثانیه ها این دقیقه ها مرا به دهه ی سومی می برند که تا همین چند وقت پیش توی دنیای کوچکم جا نمیشد. اما من هنوز باور ندارم که 20 سال از بودنم گذشته است!!

دختری که 20 سال خندید. دختری که  سپیدی دندانهایش حتی از دور هم پیدا بود. دختری که شرارت دنیای صورتی دخترانه اش را گرفته بود.

من اولین گریه هایم را همین ساعت همین دقیقه کرده ام. من اولین نفس هایم را همین ساعت همین دقیقه کشیده ام. من اولین نگاهم همین ساعت همین دقیقه بوده است.

من متولد یک شب بارانی ام!!!

00:20 بامداد 15 بهمن!!!

دوست داشتنی ترین شعر دنیایم این شعر قیصر است. تاریخ سرودنش را که می خوانم ضعف می کنم! کنار تاریخش در کتابم یک 15 نوشته ام. به خدا که این شعر ماله من است!!

حرفهای های ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می رسد

آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان

چقدر زود دیر می شود

                                       بهمن69

یک هدیه از شما:

به یک لبخند مهمانم کنید!!!

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 0:20  توسط عطیه همتی  | 

احساس خوبی ست. پنجره باز است. صدای ماشین ها خیسی زمین را فریاد می کنند و باران همچنان احساسم را خیس می کند و من غرق یک ذوقم!

نوزده سالگی همین روزهاست که می میرد...!! دلتنگش می شوم. دارم آخرین حرفها را توی گوشش می خوانم. سکوت کرده و خیره خیره نگاهم می کند. روزهای آخر باهم بودنمان دارد می رسد. عین تحویل سال می ماند.

فردا شب خداحافظی ست!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 0:26  توسط عطیه همتی  | 

 

آقا ما بذدل ما ترسو!! تو خوبی!!

بنده از همان قدر که از گربه مثله سگ می ترسم به همان میزان از نمره مدارهای منطقی و ذخیره و بازیابی اطلاعات می ترسم.

بنده همان قدر که از گربه چندشم می شود از درس مدار و استادش و درس ذخیره و مولف کتاب صاحب مرده اش چندشم می شود.

پس به اینجانب حق بدهید که امروز که حالش خوب است نخواهد برود نمره ی مادر مرده اش را ببیند. از صبح این اجانب به من sms و pm  می دهند که برو آن مادر مرده را ببین. آقا نمی خواهیم مگر زور است؟؟

ولی خودمانیم خدا لعنت کند مردم آزار را که دوست دارد له له زدن مردم را ببیند. مرتیکه یک مدرک امیر کبیر پشتش نوشته فکر کرده خود امیر کبیر است.برو جانم برو!! تو بلد الملک قهوه تلخ هم نیستی. تو اگر حرف سرت میشد به بندگان خدا درس یک واحدی آزمایشگاه را 10 نمیدادی بی رحم.حالا هی بشین برای ملت فیگور بیا و پای هر جمله ات بگو "درست شد؟" "درست شد؟" نه آقا جان چی چی رو درست شد؟ خیلی هم غلط شد. برو جانم برو... امثال توئه بی بصیرت نمیگذارند مملکت پا بگیرد دیگر!!  ای بی بصیرت... ای دست استکبار... ای مزدور دیکتاتور... ای... استغفرالله! ( از اتاق فرمان اشاره می کنند که فقط اجازه داریم به خودش فحش بدهیم و به خانواده اش کار نداشته باشیم. آقا ماهم فقط می خواستیم به خودش فحش بدهیم و گرنه با خانواده اش کاری نداریم که...)

اما اصلا دلمان می خواهد دری وری بگوییم چار دبواری خودمان است. اختیارش هم دست خودمان. انقدر بدمان می آید از این خودشیفته های تازه به دوران رسیده که هنوز دوسال نیست پشت لبشان سبز شده برای مردم ژست آدم حسابی می آیند. ما اگر اول ترم به جنابعالی ارادت داشتیم برای خاطر آن ماکسیمای گوشه حیاط  بود. وگرنه از خودت که حالمان بهم می خورد. دلمان میخواهد آن کلاس منحوست را هم با خاک یکسان کنیم. و آن تخته شیشه ای را هم توی مغزت بکوبیم.

خلاصه همه این خطوط می خواهد بگوید که حالمان از خودتو کلاست و قیافه ات بهم می خورد. باشد که آن دنیا خدا از گناهت نگذرد بی بصیرت مزدور!!!

+ کاش می شد این پست را می خواند تا با خاک یکسان میشد

+ کاش نمره را ببینم و مدار پاس شده باشم

+ برای مشروط نشدنم دعا کنید که مرز بسی باریک است!!!

+ در جواب یکی از دوستانی که کامنت گذاشتند بگوییم: اینجا کسی غلط می کند کامنت کسی را پاک کند. کامنت های شما حتی فحش هم داده باشید محفوظ می ماند. شاید اشتباهی شده. و حس کردید که کامنت را فرستادید. وگرنه واقعا اینجانب یک نقطه از هیچ کامنتی نه زیاد و نه کم می کنم. مگر غلط های املای و تایپی که برای حفظ آبرو اصلاح می کنم!! مطمئن باشید.


نصیحت شنیدیم!!

استادی باش احترامت واجب. دمت گرم!! اصلا خیلی باحالی که تیکه های ما را سر کلاس می شنیدی و از کلاس بیرون مان نمی انداختی. اصلا خیلی توپی که فقط به گرفتن حالمان رضایت می دادی!!

اما استاد من سرور من. آقای من! این وضع برگه صحیح کردن نیست که همه را بیندازی !! به خدا نیست!!خواهشا! یه کم رحم داشته باش!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 0:49  توسط عطیه همتی  | 

انگار شب و روزش را برای من ساخته اند انگار ابرش ماهش خورشیدش آسمانش مال من است. اصلا دوست دارم بگویم بارانش هم برای من میبارد. شب و روزش از پشت چشمان من رد می شود. خورشید از پشت نگاه من طلوع می کند و در پشت نگاه من غروب می کند.

وای بهمن تو را به اندازه ذرات آمدنم دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 2:15  توسط عطیه همتی  | 

فاصله ی خانه هایمان به 10متر هم نمی رسد. ما اهل یک کوچه ایم. درست روبروی هم.آن ها سمت جنوبی اند و ما شمالی. اما فاصله ی دل هایمان به نا کجا می رود. من ساعت 11:30 یک شب بارانی پنجره را باز کردم و توی این دهکده ی جهانی چرخ می زنم و کامنت های این فیس بوک لعنتی را زیر و رو می کنم و می خندم. شاید صدای قهقه ام از همین پنجره بیرون هم برود.

اما...

آنها ساعت 11:30 یک شب بارانی وسط این کوچه. درست در فاصله همین 10متر دارند جنازه ی مسعودشان را سوار آمبولانس می کنند. صدای گریه و لا اله الا الله گفتنشان را از همین پنجره می شنوم.

نمی دانم فاصله ی من تا آنها  همین 10متر است یا یک دنیا فاصله داریم ؟

راستی تا آخر کوچه فرزام چقدر از این 10متر ها هست؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 23:43  توسط عطیه همتی  | 

وقتی روزها مزخرف تر از روز بعد قرار است پشت هم قطار شوند من مانده ام و این کیبورد لعنتی و یک مشت کلمه که قرار است درد هایم را پشت هم تایپ کند. هیچ چیز سر جای خودش نیست حتی همین لبخند که نباید روی صورتم باشد و هست. دارم این بی قراری و خستگی را پشت ردیف دندانهایم مخفی می کنم. وقتی نمی دانم درستم یا غلط. وقتی نمیدانم ازچپ بروم یا راست. وقتی نمی دانم کجا هستم. این گیجی دیوانه ام می کند. روزهایی که درست و غلط را گم کرده ام. روزهایی که نه راه پیش دارم نه پس. انگار باد به هر سمتی می خواهد مرا می کشد. وقتی به قصد خواب میروم و تا صبح بیدارم. وقتی می خندم و از درون می لرزم. کسی هست که این بی قراری را درک کند؟؟

به خدا که خدا خنده را برای من آفرید. اما گاه همین خنده زجرم می دهد. وقتی از ته دل نیست. روح ندارد. وقتی از درد است. وقتی این دخترک را همیشه خندان دیده ای و تصور گریه اش برایت سخت باشد.

کاش این باران حالا حالا ها ببارد.

من اعتراف می کنم که چتر داشتم

من اعتراف می کنم که با چتر زیر باران رفتم

اما... همان بار اول زیر باران رهایش کردم!!

دلم را خوش می کنم به باران دیروز به باران امروز. دلم را خوش می کنم به نو شدن یک ماه دیگرم!!

شاید بیست حرفهای تازه ای برای گفتن داشته باشد. شاید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 1:47  توسط عطیه همتی  | 

مخمان درد می کند. سرمان گیج می رود. اسکلمان روشن خاموش می شود. حالمان هم که... کلاً از حال نپرسید که چنان بی حالیم که  اگر مواظب حال خودتان نباشید می گیریمش. آن وقت است که دیگر پس نمی دهیم. خلاصه اینکه حسابی کج و کوله ایم. از آن نیش باز این هوااااااااااااااااا. فقط یک شکاف کوچک لبخند مانده. که آن هم اگر نباشد شبیه میت می شویم. خب آدم در دو روز دو تا امتحان بدهد بهتر از این نمی شود که!! می شود؟؟ شنبه رفتیم امتحان تفسیر قرآن بدهیم. چنان تفسیری کردیم که باز شدن درهای جهنم را از همان جلسه روبروی خودمان دیدیم. از امتحان ساختمان هم نپرسید که چنان گندی زدیم که با هیچ پاک کننده ای نمی شود پاکش کرد چه برسد به صحیح کردنش. اما نفوس بد نزنیم چشممان به مهر و معرفت استاد خوش است. بلاخره بار طنز کلاس را به دوش ما بوده. خودتان می دانید چقدر سنگین است.

در راستای اینکه حال نداریم و کلا بی حال تشریف داریم. وبلاگ وزین ما هم حال ندارد حال بعضی وبلاگ ها را بگیرد و فعلا در این پست از خونشان گذشته ایم. یکی از دوستان به ما نوشته ای میل کردند که گفتیم بگذاریمش اینجا همگی بخوانیم و بخندیم. ما مثله بعضی وبلاگ ها نیستیم که نویسنده ی مهمانمان شر درست کند.

 

 

پیشاپیش فرا رسیدن ایام امتحانات را تسلیت می گوییم

پیرامون همین موضوع دیشب اتفاقی برایمان افتاد که گفتیم برای شما هم تعریف کنیم تا برای شما درس عبرتی شود

ما عادت داریم شب امتحان درس بخوانیم .آخر ، در طول ترم همین که تا دانشگاه برویم و برگردیم دیگر جونی برایمان نمی ماند که بخواهیم  بیایم خانه و مثلا کمی با دوستان بچتیم چه برسد به اینکه درس بخوانیم!

خب یک آدم شب امتحانی چون ما که نمی تواند یک کتاب 400صفحه ای را در 2 روز تمام کند برای همین تصمیم گرفتیم تا شب زنده داری را از حالا تمرین کنیم که باز 2روز دیگر یک شب که بیدار ماندیم فردایش وا نرویم.

دیشب مثل همیشه یک لیوان آب گذاشته بودیم در ماکروفر و عین این ندید بدید ها زل زده بودیم به شیشه مایکرفر که ببینیم کی  این غل غلش شروع میشود که یه دفعه برق از کلمان پرید.

جایتان خالی یکهو تمام آب داخل لیوان منفجر شد ! البته لیوانمان نشکسته بود ( بی سواد خودتی ، مگه آب جوشوندن تو مایکروفر کاری داره که به من میگی بلد نیستم؟تازه دفعه اولم هم که نبود)

در مایکروفر را باز کردیم دیدیم آب است که از سر و روی مایکروفر بالا میرود :دی

شما تا حالا دیده بودید آب منفجر شود شود ما که ندیده بودیم . پیرامون این موضوع یاد بنزین و آلودگی هوا افتادیم . دیدین چند روزه هی هوا آلوده میشه ؟میگن مال بنرین نیست ما هم که نگفتیم هست فقط نمی توانیم درک کنیم چرا از وقتی مهندسان این مرز و بوم به مرز خودکفایی رسیدن و دارن بنزین تولید می کنن هی زرت زرت هوا آلوده میشه.شاید هم ماشین ها شنیده اند دارد بنزینشان هدفمند میشود دارن اعتراض میکنن ما که هیچ مشکلی با  این هدفمند شدن نداریم خیلی هم خوش به حالمان هست یارانه ها هم گرفتیم گذاشتیم در جیب مبارک ، پز میدهیم.

ما هم بعد از کلی فکر با خودمان گفتیم شاید تا چند روز پیش آب را هم از خارج وارد میکردند که همه چیش خوب بود حتما حالا در تولید و تصفیه آب هم به خود کفایی رسیدیم که می تونیم آبی تولید کنیم که با افزایش حرارت منفجر می شود ! البته ما که بعید می دانیم مایکروفرمان بخواهد با این کارش به هدفمند سازی یارانه ها اعتراض کند عقلش به این حرفا نمیرسد پدر سوخته.

پ.ن 1: اول از همه از دوستم تشکر می کنم که این متنو تو وبش گذاشت تا بچه ها بیان و نظر بدن که ببینیم این استعداد کشف نشده ی ما در حد تیم ملی برزیل بود که تا حالا هیچکی بهش توجه نکرده بود یا در حده یک نخود فرنگی له شده که همان بهتر بهش توجه نشه.

پ.ن2:حالا امروز که تشریف بردین منزل مبارک ، در را باز کردین دیدین قورمه سبزی از در و دیوار می بارد تعجب نکنید، بنده خدا مادرتان که نمیدانست آب تازگی ها منفجر میشود، حتما وقتی غذا را گذاشته بار  ،زیرش را زیاد کرده تا غل اول بزند منفجر شده  .به جای خندیدن یک لیوان آب قند اول به او بدهید بعد هم با یک دستمال نمدارکمک کنید تا قورمه ها را از در دیوار پاک کند . زیاد  دستمال رو فشار ندین ،اینجوری کاغذ دیواری هاتون سبز میشه از ما گفتن بود.دوست داری امتخان هم می تونی بکنی.

پ.ن3:تا حالا جو گیر شدین؟دیشب از همون وقتا بود که جو منو گرفت عین این بچه های 2ساله بدو بدو رفتم به دوستم گفتم میخوام مطلب بنویسم. گفتم میذاری تو وبت؟گفت آره ما هم تشکر کردیم.

نیم ساعتی گذشت سرد که شدیم دیدیم عجب حرفی زدیم آخر ما را چه به مطلب نوشتن ؟ گفتیم ولش کن بابا فردا که ازم پرسید چی شد میگم کار داشتم اصلا یادم رفت اما نه اینجوری نمیشه پس غرور مردانه مان چه می شود؟ همچین از این فکر بهمان برخورد که نگو :دی

پ.ن4:اوففف مطلب نوشتن طول دارد بابا ، نخواستیم ، ما فکر می نمودیم این دوستان مطلب نویس یهو یه ایده میاید به ذهنشان  ،بعد هم می نویسند و یکساعته کار تمام...ما دو ساعت است اینجا نشسته ایم هی مینویسم هی پاک می کنیم الان هم که زن و بچه یمان میایند خانه ناهار میخواهند به به

پ.ن4:همه را گفتیم که بدانید جو گیر شدن اصلا خوب نیست ما که اگر خواستیم از این به بعد کسی را نفرین کنیم می گوییم ایشالله جو بگیرتت ، آخر یکی نیست بگه دختر جان  ، نانت نبود آبت نبود خروار خروار کتاب و جزوه ریخته سرت نشستی مطلب می نویسی ؟؟؟

پی نوشت: فقط کامنت هایی به عنوان کامنت برگزیده انتخاب می شوند که مربوط به پست بوده و کوچکترین اشاره ای به برگزیده شدنشان نکرده باشند. پس دقت کنید!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی1389ساعت 23:7  توسط عطیه همتی  | 

در راستای اینکه ( ای جاااااااااان!!! چشم حسودان کور) کمی غمگینیم و از دست بعضی دوستان دلخور و دل شکسته و رنجور و غمگین و ناراحت و غیر و ذاله اما همانطور که از نیش باز ما هویداست باز هم میگوییم اشکالی ندارد و همچنان به تبلیغ خمیر دندانمان یا به قول بعضی دوستان فیس بوکی به تبلیغ آدامس اربیت ادامه می دهیم. با همین خنده هایمان رو به ملت داده ایم والا!! خیلی ها یابو برشان داشته که توان کل کل با ما دارند. برو آقا برو جانم تو اگر کل کل بلد بودی عکس خر سواریت را نشان ملت نمی دادی و زیرش به ضایعگی خودت اعتراف کنی!!

با کمال پر رویی پز آمار وبلاگشان را هم می دهند. فکر کرده اند ما خبر نداریم. از صبح که بیدار می شوند هی رفرش می کنند. اصلا توی کیبوردشان این دکمه ی F5 دارد از جا در می آید از بس فشارش دادند.

 

در راستای اینکه دی ماه دارد روی مزخرف و چندشناکش را به ما می نمایاند. از آنجا که تکلیف های همشهری جوانمان هم روی هم باد کرده روی نگاه کردن به استاد را  هم نداریم. در کل بدانید که نمی دانیم چه خاکی برسر مبارکمان کنیم. شما خاک خوب سراغ داشتید ما را خبر کنید.

دوستان برای کامنت جایزه ای درکار نیست. ما مثله بعضی از این وبلاگ ها نیستیم که برای کامنتشان بستنی سالار هدیه می دهند تا آمارشان برود بالا. در کل چون دستمان هم به دستتان نمی رسد فقط می توانیم از شما تشکر کنیم.


 

 

 

 

                                                                                                در این قسمت چیزی ننویسید


اما دوستانی که بهترین کامنت را گذاشتند.

1.      نیکی برای کامنت:

(با عرض معذرت از عطیه.قول می دم آخریش باشه.قصد ایجاد اغتشاش هم نداشته وندارم ولی...)
ببببببعله.الان قشنگ جا افتاد.
امیدوارم واسه شما هم جا بیفته که,استقلال چه تیم باشه چه اندیشه...............
.
.
.
پرررررسپولیس سرور استقلاله  http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif

 

2.      میلاد گودرزی برای کامنت:

برای اینکه نشان بدیم سرمان به سنگ خورده و آدم شده ایم یک دقیقه سکوت میکنیم!البته گرگ نیستیم ولی توبه ی ما مرگ است!

 

3.     مهدی صالح پور برای کامنت:

 در مورد پست...
چی شده سیاسی شدی؟ چیکار کنیم هدفمند شد؟ شد که شد!
...
شونصد کیلو پرتقال خریدیم! به همه خانواده گفتیم جدا از پرتقالی که خودتان می خواهید بخورید، یک پرتقال هم به افتخار ع.ه بخورید!!!  http://www.blogfa.com/cmt/images/4.gif
...
میخواهیم کامنت دانی اینجا را بترکونیم. نفس کش می طلبیم!!!  http://www.blogfa.com/cmt/images/3.gif

دوستان جداً رعایت انصاف شده اگر باور ندارید کامنت ها را دوباره بخوانید!!

دوستان آماده ی کل دوباره فرصت دارند اعلام آمادگی کنند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 1:37  توسط عطیه همتی  | 

در راستای (ای جااااااان!) اینکه بعضی وبلاگ ها خجالت هم نمی کشند پا در کفش بزرگی چون ما می کتتد. می خواهیم کل بیندازیم ببینیم چند مرده حلاجند. بعضی ها هر وقت عشقان بکشد پست می گذارند بعد برای وبشان سر قفلی هم تعیین می کنند. آقا جان برو بستنی سالار توت فرنگی ات را لیس بزن نمی خواهد تو روز روشن سرقت ادبی کنی از وبلاگ ملت.!! زمانی که شما اسمت را در گوگل سرچ می کردی ما داشتیم در وبلاگ از خودمان در و گوهر در می کردیم. کلمه دزدی می کنی؟؟ بعد به ما می گویی تازه به دوران رسیده.شما خودت اگر تازه به دوران رسیده نبودی هی عین اجل معلق اولین نفر در کامنت دانی ملت وول نمی خوردی.

(...قلپ قلپ قلپ قلپ.... صدای خوردن آب قند)

در راستای اینکه ( تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!) بحث کل است. از کلیه عزیزان وبلاگ نویس می خواهیم به گروه ما بپیوندند و چند پستی را با هم کل بیندازیم. افراد آماده باش خودشان اعلام کل کل کرده و در پستشان کل کل خودشان را اعلام کنند. اصلا می خواهیم جنگ جهانی وبلاگی راه بیندازیم ببینیم چه می شود؟؟؟ به خدا که ما راضی نبودیم. اما وقتی بعضی ها روی اعصابمان می روند چاره ای جز قدرت نمایی نداریم.

ما خودمان دوست پایه و عزیز تر از جانمان الهام کاظمی را کاندید می کنیم.

کسانی هم که وبلاگ ندارند با کامنتهایشان ما را یاری کنند تا همه از زمستانی سرد و شیرین لذت ببریم.

لینک وبلاگ های شرکت کننده هم  به زودی اعلام می شود. 

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 1:48  توسط عطیه همتی  | 

بالاخره این یارانه های وامانده هم هدفمند شد و حالا نمی دانیم در این بحبوحه ی بخور بخور شب یلدا چه خاکی بر سر مبارکمان بریزیم. ولی در کل بخورید آقا جان بخورید. نوش جانتان گوشت بشود بچسبد به تنتان. اما توصیه ما به شما ای است که آبگوشت را در برنامه های غذایی تان کم کنید. وقتی قرار است هر دوماه نفری 8000 تومان نان بخورید خب نمی شود که آبگوشت خورد؟ یک بار که قرار است تلیت کنید. یک بار دیگر  هم که می خواهید گوشتش را بکوبید. و با نان بخوردید. نمی شود آقا جان. نمی شود خانم جان.

دم خانه ی ما نان سنگک 700 تومان است. یعنی منه گنده  باید در 60 روز فقط 11 تا سنگک بخورم.

بعنی ما باید هر روز یک پنچم سنگک بخوریم تا  سفره مان بی نان نماند. یعنی چه؟؟ یعنی چه؟؟  

راستی دم خانه شما نان سنگک چند تومان است؟؟

 بگذریم...

امروز عشقمان نکشید برویم سر کلاس ساختمان داده و همچنان خطر افتادن را بیخ گوشمان حس می کنیم.آخر این پسره ی پا شکسته زمانی که صاف صاف راه می رفت درست درس نمی داد. چه برسد الان که یک پایش هم الیل شده (الیل درسته؟؟) پس گرفتیم خوابیدم!!

امشب هم شب یلداست و می خواهیم تا خر خره بلمانیم. ( ای جااااااان!!!)

دوستان پرتقال دیدند یاد ما بیفتند. که ما امشب هر چه میوه بخوریم پشت بندش پرتقال میل می کنیم.

*      قانون : محدودیت در تعداد کامنت نداریم. اما... اغتشاش هم نداریم.

 

+ از پست بعد بهترین کامنت را معرفی می کنیم.

+ لعنت بر کسی که اینجا آشغال بریزد

+ جوراب شما نشانه شخصیت شماست.

+ هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش

+ پرسپولیس سرور استقلاله

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 16:29  توسط عطیه همتی  | 

از آن جا که ما خیلی حالیمان هست و اگر شما به ما سلام کنید ما  تا ته جد در آبادتان را می توانیم با همین سلامتان در بیاوریم و خدا نگه دارد بعضی از این سایت ها را که کسی دست توی دماغش کند هم بر ما پوشیده نمی ماند. خواستیم از همین تریبون به محضر مبارکتان عرض کنیم که مظنون با سوتی های خفنی که داده شدیداً خودش را لو داده است.

حالا ما آدم فروش نیستیم فکر نکند که نفهمیدیم.

در راستای اینکه ( ای جان!! ما عاشق این کلمه ایم) این جای هم کامنت گذاشتن دیگر خز شد. برای بساط خنده بعدی، دوستان برنامه ریزی کرده و دست از خزبازی بردارند.

+ عزیزان می توانند همچنان سر کامنت اول زنبیل بگذارند و توی سر هم بکوبند. گرچه ما اینجا مثله بعضی وبلاگ های زرد جایزه نمی دهیم. چون بعضی ها همانطور که تاژ را به خاطر کیفیتش می خرند. این وبلاگ را هم به خاطر کیفیتش می خوانند.

پی نوشت ها

+  جوراب شما نشانه شخصیت شماست.

+ چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

+ هیییسس!!! داریم پشته و صف را در ساختمان داده می خوانیم.

+ لعنت بر کسی که اینجا آشغال بریزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 4:34  توسط عطیه همتی  | 

مخمان در حال ترکیدن است.مغزمان هم در حال پاشیدن. کلا روی اعصابمان نروید تا آتیشمان مبادا بسوزاندتان که اگر نمی دانید بدانید که آتیشمان تند است و اعصاب مان خراب. اصلا بوی غم این روزها دارد حالمان را به هم می زند میگویید غم چه؟؟ ما بهتان می گوییم.

17 واحد کوفتی برداشته ایم که امید به پاس هیچ کدامشان نداریم. ای بابا ای بابا

اصلا توی کتم نمی رود که ترم پیش چطور 20 واحدم پاس شد. لابد مغز خر خورده بودم. اما الان... به آن دو واحد عمومی ( تفسیر قرآن) هم امیدی ندارم. این ترم مغز خر که چه عرض کنم مغز مورچه هم به ما نرسیده!!

سلام شب های بدبختی که انتظار مر ا می کشید

سلام ای شب های بی خوابی من

سلام ای شب های خاک بر سری من

برای مشروط نشدنم دعا کنید. که اگر مشروط شوم از آب و نان هم محرومم

واحدهای این ترم من:

ساختمان داده و الگوریتم ها  3 واحد

مدارهای منطقی   3 واحد

ذخیره و بازیابی اطلاعات 3 واحد

معادلات دیفرانسیل و انتگرال   3واحد

فیزیک 2   3 واحد

تفسیر موضوعی قرآن  2 واحد

اگر ساختمان را بیفتم ذخیره را 20 هم شوم خود به خود فرت می شود و میرود پی کارش.

 

پی نوشت: نگارنده ی این خطوط خیر سرش کامپیوتر- نرم افزار می خواند و بازهم خیر سرش ترم 3 می باشد. از 141 واحد 36 تا را پاس کرده و اگر این واحد ها را هم با دعای دوستان و مرحمت استادان و حواس پرتی مراقبان و... پاس کند می شود 52 واحد پاس کرده که برای خودش شکاندن شاخ غول است. گفتیم که بدانید.

باز هم پی نوشت: ای رانکوهی خدا پوستت را بکندکه پوستمان را کندی 400 صفحه باید ذخیره بخوانم. با فونتی نزدیک به ذره بین.

یه پی نوشت دیگه: از کلیه ی دوستانی که قصد دارند در دانشگاه فقط حال کنند و به کیف و کوکشان برسند و تا جا دارد کلاس بپیچاننند عرض می کنیم :

خر نشی بری کامپیوتر و IT بخونی؟؟  برو معماری یه بار اول ترم برو کلاس یه بار هم آخر ترم یه نقاشی که اسم حرفه ایش میشه طرح تحویل استادت می دی. اونم یه بیست بهت می ده و تو میری باهاش کلی حال می کنی. یه دونه هم از این آرشیو لوله ای ها میندازی پشتت همه فکر می کنن خیلی آدم حسابی هستی.

یه پی نوشت عشقی دیگه:بنا بر توصیه ی بعضی دوستان و اساتید داریم سعی در کم کردن نیش بازمان می کنیم. لامصب انگار به دو طرف لپمان دوخته شده. هرکاری می کنیم جمع نمی شود. می گویند شبیه کسانی  می مانیم که انگار دارند تبلیغ خمیر دندان می کنند. پس فعلا تا اطلاع ثانوی دو طرف لب ها را به هم منگنه می کنیم. شاید مقر بیاید. و به جای این هوااااااااااااااااااا نیش بازمان شد این هوااااا.

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 20:19  توسط عطیه همتی  | 

راستی آیا

کودکان کربلا،تکلیفشان تنها

دائماً تکرار مشق آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

                              قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 22:13  توسط عطیه همتی  | 

هی می خواهیم دهانمان را ببندیم نمی گذارند.هی می خواهیم هیچی نگوییم نمی گذارند. بعد می ترسیم یک چیزی از دهانمان بپرد بیرون آن موقع آقایان در فیلتر دانشان را باز کنند و بیفتند به جان این بینوا وبلاگ ما. بعد بیا و درستش کن. اما مهم نیست فیلتر بشویم خیلی بهتر است تا اینکه حناق بگیریم.

در راستای ( این کلمه « در راستا» ماله خودمان است و در هیچ وبلاگ دیگری شعبه ندارد.گفتیم که بدانید)اقدام عجیباً غریبای دولت برای کاهش آلودگی هوا که اسباب خنده ی جوامع بشری و محافل بین المللی و جهانی شده جا دارد یک تشکر ویژه داشته باشیم از کسانی که این فکر به مغز معیوبشان رسیده و خواسته اند با این عمل مضحک هوای شهر را از این و ضع در بیاورند.

گزارش ها حاکی از این موضوع است که هم اکنون هواپیما های آب پاش در جای جای آسمان شهر تهران مشغول آب پاشی می پاشند. از منابع ما خبر رسیده که مسئول بخش آب پاشی فرموده اند که این کار برای اولین بار در دنیا انجام شده است. ( یکی نیست بگوید ابله فکر کردی بقیه دنیا مثل تو اسکول اند).

هوای آلوده ی تهران در مصاحبه با گزارشگر ما مبنی بر این اقدام شگفت انگیز گفته: « ما را زیر سوال می بری پدر سوخته؟ ما را مسخره می کنی پدر سوخته؟ یک ها توی حلق ت بکنیم هوای آلوده مان برود توی شکمت پدر پدر سوخته ات در بیاید پدر سوخته؟)

جا دارد از این تریبون اعلام کنیم که این عزیزان احتمالا آب را در جایی ریخته اند که نسوخته...

برویم سراغ تشکراتمان!!

+ جا دارد از همین گروه پاکسازی آلودگی هوا یک تشکر بسیار ویژه به عمل بیارویم که باعث اسباب خنده ملت شده و ما را حسابی خنداند.

+ باز هم جا دارد از دولت عزیز و منتخب ملت مبنی بر اقدامات کاملاً پیشرفته ی خود در راستای جلوگیری از آتش سوزی جنگل های گلستان به وسیله ی بیل و کلنگ و احیاناً پتو تشکر ویژه داشته باشیم.

+ یک تشکر ویژه هم داریم از علی دایی سرمربی پرسپولیس مبنی بر باخت های پی در پی پرسپولیس که این آخری ها روی سر بلند کردن را هم از ما گرفته و جا دارد از همین جا اعلام کنیم که «جداً گند زدی رفت»

+ این تشکر را هم دوباره از علی دایی خواهیم داشت که بعد از عابدزاده کریم باقری را هم از تیم بیرون انداخت تا آفتاب بیاید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 17:25  توسط عطیه همتی  | 

فکر کرده اید ما جا می زنیم؟؟ هان؟؟ فکر کرده اید ما کم می آوریم؟؟ نخیر آقا، نخیر خانم. ما پوستمان کلفت تر از این حرفهاست. خب استرس و عصبانیت است دیگر یکهو به جان آدم بیفتد حالت را می گیرد و از کار می افتی. خیال خام نکنید ما هنوز یک نیش باز داریم این هوااااااااااااااا. این چند روز هم به اندازه ی یکسال تیغ خوردیم!! ( ای بابا، ای بابا) برویم سراغ تشکراتمان!!

+ با تشکر از علی دایی که با تعویض های دلاورانه ی خود اثبات کرد که می تواند در عرض جیک ثانیه تیم محبوبمان را نیست و نابود کند.

+ با تشکر از کلیه ی مدافعان تیم رئال مادرید و پرسپولیس که در این چند روز حسابی خاک بر سرمان کردند.

+ یک تشکر ویژه از اشتهای اعضای تحریریه ی همشهری جوان نسبت به هر گونه چیبس، ماست، بستنی و شیرینی که ما امروز حسابی تیغ خوردیم.

+ و یک تشکر ویژه هم از تمامی کسانی که ما را مورد محبت قرار دادند از sms گرفته تا کامنت و off و... جا دارد از همین تریبون به دوستانمان بگوییم: چاکریم تا تهشششششش!!!

عدد 289 برایم خاطره شد و بعد از 6 سال خوانندگی و هفته به هفته زندگی کردن با مجله ی محبوبت شیرینی این روزها دارد توی دهنم مزه می کند. وقتی این فضای و صمیمی را از نزدیک می بینم و گاهی حسش می کنم  شاید به دل چسبی همین چیپس و ماست امروز. و حرف زدن و کار کردن با محسن امین ی که سالها نویسنده ی محبوبت بوده. این روزها روزهای خوبیست حتی اگر اتفاقی مثل دیروز روی اعصابم رفته باشد. این روزها را دوست دارم و کاش این روز های دوست داشتنی ادامه پیدا کنند. شما نیز همدم لحظه های شادیم باشید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 20:30  توسط عطیه همتی  | 

همه چیز بهم ریخته حتی اعصاب من!!

این روزهای جمعه دانشگاه رفتن هم حکایتی دارد که بعد از یکسال هنوز توی کتم نمی رود.

امروز صد بار گفتم روی اعصابم نروید

صد بار گفتم به زور می خندم

صد بار گفتم حالم خوب نیست

صد بار گفتم اما...

وقتی ساعت 18:9 عصبانی شوی.وقتی همه چیز روی سرت خراب شود. وقتی دستانت بلرزد وقتی بدنت یخ کند. وقتی نفست بالا نیاید. وقتی قلبت بگیرد... بعد چشمانت را باز کنی و ببینی که آقای اورژانسی دارد بالای سرت حرف می زند و تو حتی صدایش را هم نداری.

حقش نبود این پست را بروم

اما قلبم درد می کند

سینه ام تیر می کشد

با وضع بدی این پست را می نویسم.

ولی انگار تا در این خانه ی مجازی ام ننویسم آرام نمی گیرم.

از این پست متنفرم.

 پس تبریکات را بگذارید برای پست بعد که اختصاصی می روم.  

شیرینی تان روی چشمم.

ولی...

به حالم دعا کنید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 0:36  توسط عطیه همتی  | 

این دخترک سالهاست که می خندد.این دخترک آنقدر می خندد که خنده ات بگیرد.این دخترک درد را هم خندانده.این دخترک گاهی به غم هم می خندد.

پس مرا با لبخندم به یاد بیاور!!!    اما... به بی دردی متهمم نکن.

دیروز یک حرف ناراحتم کرد. دیروز یک حرف بهمم ریخت.دیروز یک حرف اشکم را در آورد.دیروز یک حرف بد به دردم آورد.اما... این احساس کودکانه ی در قلبم خندید.اما طاقت سکوتم نبود. به حرفی نسبت داده شدم که نیستم و به احساسی دست گذاشته شد که دوستش دارم.

فقط همین که

اگر دوست داشتن آدمها جرم است.

من مجرم ترین آدم این دنیایم

دوست داشتن جزئی از من است مثل همان لبخند روی چهره ام!!

من با دوست داشتن همین آدمها زنده ام .حتی اگر دوست داشتنی نباشند.

از من این دوست داشتن را نگیرید. می میرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 22:33  توسط عطیه همتی  | 

با توجه به استقبال شما دوستان از پست قبل و سیاست اشتغال زایی ما در این وبلاگ.تصمیم داریم بازهم از این کارها بکنیم.اصلا اینجا قرار است با کمک دوستانی چون شما هی زرت زرت کار خوب انجام بدهیم و بانی خیر شویم.اصلا می خواهید یک دفتر قرض الحسنه بزنیم و ماهی یکبار وام بدهیم؟خلاصه خیلی کارها می توانیم با کمک دوستان خیٌری چون شما انجام دهیم.


 


با توجه به اظهارات رئیس جمهور محترم کشور مبنی بر اینکه سن ازدواج جوانان باید برای دختران به 16 و پسران به 20 برسد جا دارد از همین تریبون چند پیشنهاد عرض کنیم.

1.      آموزش ازدواج در گروههای سنی نوجوانان و نونهالان

2.      ایجاد دفاتر ازدواج در مدارس راهنمایی و دبیرستان

3.      ساختن مدارس دخترانه و پسرانه دیوار به دیوار هم

4.      انتقال واحد درسی جمعیت و تنظیم خانواده از دانشگاه به دبیرستان

5.      ...

جا دارد از شخصیت محبوب و تأثیر گذار خاله قزی تشکر کرده و از همین تریبون اعلام کنیم: تو جیب ما رو نزن نمی خواد سن ازدواج رو پائین بیاری.

+ نگارنده ی این خطوط خودش 20 سال داشته و 4 سالی ست که بنا بر فرموده ی رئیس دولت از سن ازدواجش گذشته ( ای وای)

باتوجه به تقارن این پست با جلسه ی شنبه دکتر شیری و اینکه فردا قرار است کما فسابق در جلسه حضور باشکوهی داشته باشیم و گلویمان بخشکد و از مهدی سعید نژاد طلب آب کنیم و او ناز کند و جناب دکتر وسط بخث بدجوری خیطمان کند.شما دوست عزیز را به جلسه روز شنبه ی یا همان فردا دعوت می نماییم.لازم به ذکر است که خودمان هم قرار است فردا با یاد کسی ( آ ی د ی ن ا م ی ن) بیایم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 19:43  توسط عطیه همتی  | 

هی بگوئید دولت ال است بل است فلان است بیسار است.کم بهتان خدمت کرده قدر نشناس ها؟کم لی لی به لالایتان گذاشته؟کم به فکر کیف و کوکتان بود؟؟ هان؟؟ هان؟؟ تا گفتید آخ ، سه سوت تعطیلتان کردند. بد شد؟ حالا هی بنشینید و بگوئید دولت بد است.

لازم به ذکر است نگارنده ی این خطوط چهارشنبه 3 آذر ماه به علت تعطیل نشدن دانشگاهش ساعت 6 صبح از خواب بیدار شده و ساعت 8 صبح امتحان درس ذخیره و بازیابی را داده و در شب قبلش روح استاد ارجمند روحانی رانکوهی را به شدت مورد لطف قرار داده است.جا دارد از همین تریبون به تمام کسانی که امروز تا لنگ ظهر روی رختخوابشان ولو بودند یا مسافرت رفتند یا به هر نوعی تعطیل بودند بگوئیم کوفتتان شود که امروز ما کوفتمان شد!

ما را دست کم نگیرید آقا ، خانوم.ما از قیافه کسی خوشمان نیاید اراده کنیم کله پا شده.امروز که رفتیم دانشگاه و سراغ استاد ساختمان را گرفتیم همین طور که داشتیم تف و لعنت نثارش می کردیم مسئول آموزش گفت.عجب زوری دارید شما ها استاد پایش تا کمرش رفته توی گچ بعد هم گفته آه بچه ها گرفت.آخ کیف کردیم آخ کیف کردیم به قول خاله قزی قلب عروقمان حال آمد.خلاصه این ها را گفتیم که بدانید با ما در نیفتید.

فکر کرده اید ما اینجا را از روی بیکاری هر روز  آپ می کنیم؟؟

نه آقا جان ما به فکر شمائیم.وگرنه بیکار که نیستیم بیاییم اینجا هی حرف بزنیم.ما به فکر آینده ی شغلی شما هم هستیم.

در همین راستا خواستیم کمی به کمکتان بیایم.

           

به جان خودم تا آقاهه چسپاند برداشتم.پس تا کسی زودتر نزنگیده بهشان.اگز مشتاقید زنگ بزنید که کار می پرد. 

مکان: بلوار کشاورز به طرف میدان ولیعصر چسبیده شده به یک دیوار!!

ما گفتیم باقی را خود دانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 0:44  توسط عطیه همتی  | 

قالبمان را عوض کردیم فعلا عشقمان می کشد این را بگذاریم.

اعتراض هم وارد نیست.

شب یک پست می گذاریم بخندید تا قلب عروقتان حال بیاید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 15:29  توسط عطیه همتی  |